خیلی وقته که تصمیم گرفته بودم آخرین یادداشت سال را به حاج احمد متوسلیان اختصاص بدم .مثل اینکه دیگه وقتش شده ،نمی دونم شاید به خاطر اینکه خیلی مدیونشم ،گرچه این حرف ها حق اونو ادا نمی کنه،شاید هم به خاطر اینه که الان بیشتر از همیشه به کمکش نیاز دارم.بالاخره هرچه که باشد مطلب اینه با یک مقدمه.
خیلی وقت ها تلاش می کنی یه جوری خودتو به خوب ها بچسبونی،می خوای بگی آی شهدا آی صلحا آی آسمانی ها منم از شمام نهایتش یه قدم از شما عقب ترم ویه روزی به شما می رسم.اما خودتم می دونی که دروغ می گی .مثلا می دونی که دیر رسیدن به نماز جماعت عقوبتی است به خاطر گناهات ،اما هی دست و پا می زنی خودتو اول وقت به مسجد برسونی ،نه به خاطر فضیلت نماز اول وقت ،بلکه به خاطر این که به خودت ثابت نشه که وصله ناچسبی ،هی می خوای از خودت فرار کنی بقیه مطالب هم همینه ،اشتباه نکنی ها نمی خوام بگم که آسمون شکاف برداشته و فقط شهدا ازش اومدن پایین بلکه می خوام بگم شهدا تونستند آسمون رو بشکافند و برن بالا نه مثل من و تو به دنبال آخرین کشفیاتیم تا زمین رو بشکافیم و بریم پایین.قران هم همین رو میگه:اثاقلتم علی الارض.
و این فرق اساسی من و تو شهداست .اونها اصلا فکر خودشون نبودند بلکه فکر این بودند که مبادا حرف امام رو زمین بیفته ،تمام هم و غمشون راه امام فهدف امام بوده واین از تمام زوایای زندکیشون معلومه اما من و تو خدا می دونه... اونها زندگی رو در اطاعت میدیدند و بس که حاج احمد در اخرین مرحله عملیات بیت المقدس در حالی كه اشك از چشمانش سرازیر شده بود، گفت:خدایا! تو راضی نشو كه حاج احمد زنده باشد و ببیند ناموس ما، خرمشهر در دست دشمن باشد،خدایا اگربناست که خرمشهر در دستدشمن باشد، مرگ حاج احمد را برسان!…
جالب توجه مقام معظم رهبری
آقا اورا در مریوان دیده بود و کفش بریده بود ،در نماز جمعه تهران گفته بود:پاسدار جوانی را دیدم که با دویست نفر از جوانان به آنجا رفته و حالا بعد از دو سال او مانده و چند نفر اطرافش.
«… بعد از فتح خرمشهر، یك روز در تهران حاج احمد گفت:برویم ستاد منطقه 10 سپاه. رفتیم آنجا، سروقت ماشینی كه از عراقیها غنیمت گرفته بودیم. یك استیشن سفید رنگ بود كه شیشههای بغل آن هم شكسته بود. بچههای سپاه گفتند:حاجآقا! این را نبرید. شیشه كه ندارد، یك مرتبه میبینید خدای نكرده،سر یك چراغ قرمز، توی ماشین نارنجك انداختند و…
حاجی اعتنایی به حرف آنها نكرد. سوار همان ماشین شدیم و به را ه افتادیم داشتیم از پل سعدی سرازیر میشدیم و بحث ما، دربارههشدار بچههای سپاه منطقه 10 بود. حاج احمد گفت:بیخود شلوغش نكنید! ما را در كردستان نتوانستند از پای در آورند، بعثیها هم نتوانستند از دست ما خلاص شوند،این منافقین بدبخت هم نمیتوانند هیچ غلطی بكنند. اگر بنا باشد برای من حادثهای اتفاق بیفتد، مطمئن باشید در جبهه جنگ با اسراییلیها خواهد بود. چون من با خدای خودم عهد بستهام به دست شقیترین اشقیای عالم، یعنی اسراییلیها شهید بشوم.

انتهای افق
«… شب سوم به چهارم خرداد سال 1361، از فرط خستگی و بیخوابی، چشمهایمان را به ضرب گذاشتن چوب كبریت لای پلكها باز نگه داشته بودیم. كل ایران جشن گرفته بودند و صدای تكبیر ملت، به شكرانه فتح خرمشهر، از رادیو و بلندگوهای سیار تبلیغات بلند بود. همانطور كه داشتم تلوتلو خوران و خوابآلود، از كنار خاكریز جاده اصلی شلمچه میگذشتم، زیر نور منورها دیدم حاج احمد با چند نفر از بچه بسیجیهای واحد تبلیغات، كه پرچم تیپمان را به دست داشتند، كنار خاكریز مشغول صحبت است. جلوتر رفتم. شنیدم یكی از بچهها به حاج احمد میگفت:حاج آقا! بیخوابی این چندین شب، امان ما را بریده. انشاءالله امشب با یك خواب ناز و پرملاط تلافی میكنیم.
حاج دستش را روز دوش او انداخت و او را با خدش از سینهكش خاكریز بالا برد، جایی را در روبروی ما، در آسمان سمت غرب نشان داد و گفت: ببینم بسیجی! میدانی آنجا كجاست؟ آن برادر كمی گیج شده بود گفت:نمیفهمم حاجآقا! حاج احمد گفت:یعنی چه مؤمن! نمیفهمم چیه؟! آنجا انتهای افق است. من و تو باید این پرچم خودمان را آنجا بزنیم. در انتهای افق… هر وقت آنجا رسیدی و پرچم خودت را كوبیدی، بعد برو بگیر بخواب ولی تا آن وقت، نه!
خدا می داند سالها بعد از آن شب، هر بار این جمله حاج احمد به یادم میآمد. كلافه میشدم كه آخر خدایا! افق كه انتها ندارد! پس مقصود حاج احمد چه بوده؟…
سالها از اسارت احمد در لبنان به دست عوامل مزدور اسراییل سپری شده. امام به شهدا پیوست… ما هم غرق شدیم توی امواج زندگی روزمره. تا این كه…
چند روزی بعد از خبر شروع جنگ در بوسنی، این تیتر درشت را توی روزنامهها، از قول خبرگزاریهای غربی خواندم: «در بوسنی جبهه بنیادگرایی اسلامی، زیر پرچم محمد صَلَّیالله عَلَیه وَ اله وَ سَلَّم تشكیل شده است.»
تازه فهمیدم منظور حاج احمد از انتهای افق كجا بوده. هر چند، این هنوز از نتایج سحر است. آخر، افق كه انتها ندارد!».« آذرخش مهاجر 290-291»
جگر شیر نداری سفر عشق مرو
«حدود 1000 نفر از نیروهای كادر سپاه تجمع كرده بودند. از خود حاج احمد و حاج همت گرفته تا دیگران؛ همگی در محوطه زمین صبحگاه پادگان حضور داشتند. اصحابی كه دیگر گمان نكنم اَحَدی بتواند مثل و مانند آنها را در یك جا گردآوری كند. همگی ملبس به لباس فرم سپاه، با وصیتنامه در جیب.
حاج احمد در جمع بچهها سخنرانی هیجانانگیزی كرد. پشت میكروفون با چهرهای برافروخته و لحنی حماسی گفت: برادران! این راه، راهی بیبازگشت است. كسی كه با ما میآید، باید تا آخر خز همراه ما باشد. اگر در آنجا عملیاتی انجام بدهیم، ممكن است حتی جنازه هیچ یك از شهدای ما، به ایران برنگردد… شاید ما اولین و آخرین رزمندگانی باشیم كه از ایران به سوریه خواهیم رفت؛ بنابراین، برادرانی كه با ما بیایند، تا آخر پای كار خواهند بود.
فقط برای حرف امام
بعد از نشستن هواپیما در فرودگاه دمشق ،در هواپیما باز شد و تعدای از مسؤولان سوری به همراه سفیر ما آقای «محتشمیپور» داخل هواپیما شدند. یك مختصر معارفهای بین حاج احمد و مقامات سوری به عمل آمد. بعد سفیر ما با یك بلندگوی دستی مقداری درباره مظلومیت مردم سوریه و لبنان و حملات اسراییلیها به مناطق بیدفاعمسكونی در بیروت و بقاع صحبت كرد. بعد از او،حاج احمد با یك شور و صلابتی بلندگوی دستی را گرفت و رو به ما كرد و گفت: برادران! قبل از رسیدن به اینجا، در ایران ما آنچه گفتنی بود با شما گفتیم. خیلی كوتاه عرض میكنم. امام ما فرمودهاند باید كه اسراییل از صحنه جهان زدوده شود! [فریاد یكصدای رزمندگان: انشاءالله] و شما مردان بزرگ،باید این حرف امامخان را جامهعمل بپوشانید [فریاد رزمندگان:انشاءالله].
برادرها! در حال حاضر دشمن وسیعترین تهاجم خودش را علیه مملكت اسلامی لبنان شروع كرده و بر همه مسلمانان آزاده جهان واجب است كه به فریاد مردم مظلوم لبنان برسند. ما نیز برای ادای همین تكلیف و تحقق بخشیدن به فرمایش امام عزیزمان بود كه به اینجا آمدیم… من صحبت دیگری با شما عزیزان ندارم. با توكل به خداوند،آمادهپیاده شدن از هواپیما باشد.»
حقیقت اسرلئیل
صریحتر باید بگویم بیشترین كاری كه اسراییل در طی مدت موجودیت خودش كرده، ایجاد رعب و وحشت در دل اعراب بوده است.
بر همین اساس، ما در حقیقت در دو جبهه باید بجنگیم. در جبهه اول، با رعب و وحشتی كه اسراییل در دل مردم ایجاد كرده و در جبهه دوم، جنگ با خود اسراییلیها. به اعتقاد من جنگ با اسراییل بسیار راحتتر و سهلتر از جنگ با عراق است؛ چرا كه عراقیها به روش جنگیدن وارد هستند در حالی كه اسراییلیها خصوصاًَ از نظ جنگ زمینی، به هیچ وجه وارد نیستند…
پیشنهاد میكنم رسانههای گروهی ما اولاًاخبار تحولات وقایع منطقه را آنطور كه هست و واقعیت دارد به مردم ایران بگویند. به یك كلام كمتر و نه یك كلام بیشتر. از سوی رسانههای ما یك سری خبرهایی پخش میشد كه به اصطلاح بلوف است و اینگونه اخبار ذهنیت مردم را خراب میكند. از طرف دیگر یك سری اخبار كه مبین اقعیت اوضاع در منطقه است هرگز به مردم گفته نشده است. حال آن كه ما صریحاً باید بگوییم كه نیروهای اسلامی در سوریه و لبنان این تلفات را میدهند. مردم ما باید بدانند كه از بدو شروع جنگ، طی این مدت حداقل 53 فروند جنگنده برادران سوری ما سقوط كرده و بیش ار 60 فروند هواپیمای اسراییلی ساقط شده است. حدود 500 تانك برادران سوری از بین رفته و در حدود 630 تانك اسراییلی منهدم شده. تلفات برادران سوری ما بالای ده هزار نفر است و نیروهای مقاومت فلسطینی هم همین حد تلفات دادهاند. این واقعیتها را باید مردم بدانند تا بتوانند عظمت حملهای را كه اسراییل به لبنان كرده ادراك كنند. ارتش اسراییل تقریبا 3/2 كل نیروهایش، اعم از كادر و ذخیره خود را در لبنان مصرف كرده. یعنی 6 لشكر زرهی از 10 لشكر نیروی زمینی خود را وارد لبنان كرده… باید به مردم گفته شود كه اسراییل صرفاً در روز شروع عملیات تجاوزكارانهاش، بیش از 300 فروند هواپیمای جنگنده بمبافكن را به میدان آورد. عظمت حمله به تفصیل برای مردم ما باید مشخص شود و عظمت توطئهای كه در واقع برای نجات صدام توسط اسراییل وآمریكا اجرا شد. هیچ كدام از اینها در تحلیلهای سیاسی رسانههای ما به مردم ایران ارائه نمیشوند… مطبوعات ما در ایران باید تحلیل بدهند كه چرا اسراییل بلافاصله بعد از فتح خرمشهر به جنوب لبنان حمله كرد. باید این مسایل را در چراها قرار بدهند و بعد جواب مناسب برای مردم تحلیل و ارائه شود… متأسفانه رسانههای ما بیتفاوت و همینطور بدون تحلیل، از حمله توطئهآمیز و در ماهیت، سیاسی اسراییل به جنوب لبنان گذشتند!». «آذرخش مهاجر270-285»
ادامه مطلب

